هوا را از من بگیر، خنده ات را نه...
کسی چه می داند، که چه حسی دارد پدر بودن... آنگاه که فرزندت، جگرگوشه ات، دخترکت... برایت نمی خندد، خانه ات سوت و کور است، صدایش، صدای خنده هایش، نیست، نمی شنوی، شور و غوغایی نیست، گرمایی نیست، زندگی لذتی ندارد... طفلکت سرما خورده، سرفه های سهمگینش، صدای خس خس سینه اش، می خراشد قلبت را، ویران می کند روحت را. در نگاه های ملتمسانه اش که سلامتی اش را می جوید، خنده اش را می خواهد و آرامشش را دنبال می کند در آغوشت... و تو کاری نمی توانی بکنی جز صبر، انتظار، دعا برای سلامتی اش، درون خودت فرو می ریزی و عاجزانه از خدایت می خواهی خنده اش را... خدایی که سپاسش می گویی هر روز و هر روز، بارها و بارها، برای آفرینش لبخند کودکی معصوم در وجودت، در ک...
نویسنده :
بابک و مرضیه
20:30



